خرید بک لینک
تو شادی . سالمی . سر حالی . کیف ات کوک است .

ملالی نیست . همین کافی است .

قصه همین جا ختم می شود .

(چراغ های سینما روشن می شود . تماشاگران ، اشک از گوشه ی چشم ، پاک کرده و به این جملات خوب فکر می کنند.)

.

.

مرتیکه نگاشت : ملالی نیست اثر سون آپ

برچسب: نویسنده: کیان عباسی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 9:33

دو ركعت نماز وحشت ميخوانم از انتظار لحظه ي رفتنش
از انتظار رفتنش
نماندنش .
از انتظار رفتنش
قربه الي الله
الله اكبر ...الله اكبر ... الله اكبر
بسم الله الرحمن الرحيم
.

.

مرتیکه نگاشت : زرد و قرمز و سفید اثر سون آپ

برچسب: نویسنده: کیان عباسی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 9:33

زیر قابلمه ی ماکارونی رو خاموش کرد و آمد نشست روبروی من گفت خب! حرف حسابت چیه؟ پتو رو تا یقه ی پیرهنم دادم بالا ، خوب که پام سرمای پتو رو حس کرد ، یه نگاهی بهش کردم . یه خنده ای توی چشماش بود که نمی زاشت حرف بزنم . نمی زاشت چیزی بگم . مثلا بگم که پاهام چقدر درد می کنه . چون مثه ندید بدیدها ، پیاده رفتم براش بازار تجریش و گشتم تا اون گل سره که چندوقت پیش دیده بود و پول همراهش نبود رو براش بخرم . مثلا بگم که چه چشمایی داره . مثلا بگم که چه ابروهایی داره . چه موهایی داره . چقدر قشنگه . یه خنده ای توی چشماش بود که نمی زاشت حرف بزنم . نمی زاشت چیزی بگم . زیر قابلمه ی ماکارونی رو خاموش کرد و آمد نشست روبروی من گفت خب! حرف حسابت چیه؟ خنده م گرفت . هیچی نگفتم . فقط خندیدم . . . مرتیکه نگاشت : از ما بهتران . اثر سون آپ پ.ن : یه روزایی میاد . یه شبایی میاد . که تو صبحش حالت خوبه . شبش بدی . شبش حالت خوبه . صبحش گند می خوره به همه چیز . از اینا جدیدا تووی زندگیامون زیاد شده . مخصوصا فقره ی اول که تلخیش موندگارتره . تلخی شب رو بلدیم با یه قرصی ، خواب آوری ، چیزی بدیم بره . تلخی روز یه چیز دیگه است

برچسب: نویسنده: کیان عباسی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 9:33

یکبار در آن آبادی یک هفته باران بارید .و مرد و زنی که دور از هم بودند ، و قرارشان این بود که هر وقت یاد هم افتادند بر بام خانه شان آتشی روشن کنند ، نتوانستند آتش روشن کنند .یک هفته ی بارندگی تمام شد .آبادی را به تمامی سیل برد . چند نفری در روستا زنده ماندند و بقیه را سیل کشت .سالها بعد پدرم به آبادی برگشت . من را هم برد . هیچ چیز نبود آنجا . همه اش خاک بود . رفتیم خوب روستا را گشتیم . همه جا را نشانم داد .خانه ی سابقشان را هم نشانم داد که هر چه داشته و نداشته را سیل به تاراج برده بود .از آن خانه تقریبا هیچ نمانده بود . دستم را گرفت ، خیز گرفتیم و پریدیم روی بلندترین جای آن .پدرم گفت که چشمهایش درست نمی بیند و من نگاه کنم ببینم جایی آتش روشن نیست .گرچه معلوم بود در آن برّ بیابان تنهاییم ولی باز من نگاه کردم .هیچی نبود و آنجا من و پدرم تنها بودیم .پدرم دیگر مرا آنجا نبرد .خودش هم دیگر به روستایشان نرفت .گرچه حالا خیلی درست تمام جزئیات سفرمان به آن آبادی را به خاطر ندارم ، ولی خیلی خوب خاطرم هست که پدرم موقع برگشتمان به خانه ، تمام راه را گریه کرد . . . مرتیکه نگاشت : شب عشاق اثر سون آپ

برچسب: نویسنده: کیان عباسی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 9:33

یه سری خرده ریز ، همینجور بیکار ، افتاده توی اتاقم . یه ماشین حساب کاسیو . یه پنکه و چندتا پاکت مگنا قرمز . دوتا اسپری آدیداس . سبز و آبی . دوتا بیک مشکی و یه سی دی شاد قدیمی . یه تلفنی که هیچوقت زنگ نمی خوره . یه تلفنی که صدای تو رو یادش رفته . نمی گه الان کجایی . نمی گه الان چی پوشیدی . الان داری چی میخوری . با کی هستی . اصلا حالت چطوره . یه سری خرده ریز ، همینجور بیکار ، افتاده توی اتاقم . بابام می گه پاشو اتاقو جمع کن . این که نشد وضع زندگی . من می گم که منتظرم . اگه جمعش کنم ، اونوقت اتاقمو گم می کنه . من رو گم می کنه . اونوقت ممکنه دیگه هیچوقت پیدام نکنه . دیگه هیچوقت برنگرده . . . مرتیکه نگاشت : خرده ریز اثر سون آپ

برچسب: نویسنده: کیان عباسی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 9:33

- تو تووی این مدت چیکار کردی؟- 73تا جنازه شستم . 62تاشون رو با کفن . 11تاشون رو بدون کفن دفن کردم . یه چندتاییشون بدجوری تیرخورده بودن . و تو؟- من رفتم جبهه . یه خمپاره زدم . و فرار کردم .- ترسیدی؟- (ترسیده ولی پاسخ می دهد خیر) نه . اصلا ً . ترس برای چی؟ تو می ترسی؟- (دارد به این فکر می کند که چقدر کلاه جنگی به سر یکی مثل او برازنده است . دارد به این فکر می کند که چقدر ریش به او می آید . و چقدر ن مدت که نبوده ، خوش قیافهتر شده است .) آره من خیلی می ترسم . وقتی یه جنازه ای رو می شورم که یه کمی شبیه توئه . اصلا ًچه بهتر که برگشتی خونه . . . مرتیکه نگاشت : من زنده ام . اثر سون آپ

برچسب: نویسنده: کیان عباسی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 9:33

داشتم کثافت می زدم تووی قرار اولمان . می خواستم حسابی از من خوشش بیاید و بعد هم برویم باغ وحش و اسب سوارش کنم . یک شلوار پارچه ای سرمه ای پایم کرده بودم . و یک تیشرت تابستانه ی قرمز و یک کیف چرمی ارزان قهوه ای سوخته. همیشه فکر می کنم همین ترکیب رنگ من را می تواند به مقصودم برساند و همه ی دخترها عاشقش می شوند . سوار پیکان مدل 73 دنده آرژانتینی سفید شدیم . راننده اش نه پیر بود نه جوان . معین گذاشت . دستم را انداختم دور گردن دختر کناری ام . لبخند زد . راننده توی آینه اش چشمکی زد و صدایش را زیاد کرد . من هم دستم را محکم تر فشار دادم دور گردنش . دوباره صدایش را زیادتر کرد . و من هم فشار دستم را . همین که رسیدیم باغ وحش . دختری که قرار بود آن روز اسب سوارش کنم از ماشین جستی زد و پرید پایین و گفت که هر دویمان ، یعنی من و راننده حیوانیم و سرش را ته انداخت و رفت . راننده ی پیکان مدل 73 دنده آرژانتینی سفید تووی آینه دوباره چشمکی به من زد و صدای معین را زیادتر کرد . . . مرتیکه نگاشت : مالیخولیا اثر سون آپ

برچسب: نویسنده: کیان عباسی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 9:33

صفحه بندی